+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت
سلام فرودگاه دوباره به روز شد ولی قبل از هر چیزی بگم :اگر قرار هست شعر رو بخونید و مثل همه بنویسد " خوب بود به روزم " یا چیزی از این دست لطفا زحمت نکشید ما خودمون بهتون سر میزنیم و اما شعر.... وقتی نمی خواهیم می خواهند ما را انگار برعکس است اصلا کار دنیا آخر کسی با چشم خود دید ه است یک بار امواج بر خیزاند از ساحل به دریا؟ این قصه تکراری ست مادر دست بردار تا کی به خوردم می دهی ازماست برما؟ از دید آدم های دل مشغول و دل تنگ فرقی ندارد آسمان اینجا و آنجا حتی اگر ما جمعمان هم جمع باشد هریک به نحوی باز هم هستیم تنها دارا گلیمش را کشید از آب بیرون پا مال شد تنها در آخر سهم سارا یک بار هم برخیز و پا بگذار در گود با حرف هم چیزی عوض خواهد شد آیا؟ ...... چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟ کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟ برای لحضه ی اول که دیدمت ناگاه نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟ گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟ گلایه می کند از گریه ام خدا اما زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟ تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟ "الهام دیداریان " بهمن ۸۷ و من همین چند روز پیش بود که با یکی از دوستان در مورد کلیدر حرف زدیم و بحث مرا کشاند به فضای شعری قدیمی که بسیار دوستش دارم چون با حسی واقعی سروده شد "البته کسانی که کلیدر را مطالعه نکرده اند فکر نمیکنم زیاد با این شعر ارتباط بر قرار کنند باد مثل همیشه قبراق وآسمان صاف و سر دماغ نبود در دل شب برای صبح شدن مثل هر بار اشتیاق نبود گل محمد نشسته در دل کوه در سرش شور چنگ بود و چگور بدنش مثل پر رها شده بود توی دست نسیم نیشابور گل محمد برای خستگی اش شور ستار را بهانه گرفت: مرگ تقدیر گل محمد هاست ... آتش تو چرا زبانه گرفت؟ کوه انگار در خودش لرزید شرم ستار در نگاهش ریخت همه ی بغض های کهنه ی مرد با هم اینبار توی آهش ریخت در دل گرگ و میش اندام زیور از عمق کوه پیدا شد توی آغوش گرم گل ممد رفت و مثل گلوله ای جا شد ... مرگ با دست های خونی خود کاکل بیگ را نشانه گرفت برنو نقره کوب گل ممد رفت و در عمق صخره خانه گرفت خان عمو نعره زد که کور شدم ... چشم هایش دگر نمیدیدند از هوا هی فشنگ های سمج دسته دسته ستاره میچیدند نجف آمد کنار گل ممد ... تیر را صاف کاشت در قلبش آه ! بلقیس بی هدف شده بود نای شیون نداشت در قلبش درد مارال و مدگل و شیرو ... بغض کلمیشی و جنون در باد ... با هم اینبار در هوا پیچید بوی گوگرد خاک و خون در باد
" مهتاب یغما"
از فکر من بگذر
خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد
تصمیم دارد با خودش با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند دشوار است باید پابگیرم
تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم
من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست
با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست
من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو
خود را همین امروز پس میگیرم از تو
از فکر من بگذر
خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
(الهام دیداریان)
***********
چندیست تا رو پود ترا حس نمیکنم
حتی نبود و بود ترا حس نمیکنم
حس میکنم که جسم تو اینجاست،مدتیست
من در دلم وجود ترا حس نمیکنم
آرام مینشینی و پرواز میکنی
بر شانه ام فرود ترا حس نمیکنم
بی اضطراب و ترس رهایم کن و برو
من بعد از این نبود ترا حس نمیکنم
من حس نمیکنم که در این روزها کسی
از ذهن من ربود ترا ... حس نمیکنم
دیر آمدی به دستم و دیر عاشقم شدی
اما چقدر زود ترا...
(مهتاب یغما)
+ نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
سلام........بعد از این همه وقت که اصلا فرصت بروز شدن نداشتیم به خوندن و نقد آخرین غزلهامون دعوتتون میکنیم... تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی میکند وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم الهام دیداریان دره کنار نعش پلنگی که مرده است بر سرنوشت شوم خودش غبطه خورده است او رو به روی ماه به نفرت نشسته و قربانیان خسته ی شب را شمرده است هر شب دلش گرفته و با خشم ماه را محکم میان برکه ی مشتش فشرده است فریاد هاش توی سرش منعکس شده فریاد هاش راه به جایی نبرده است دره چقدر روی لبش حرف مانده است.... دره چقدر درد به خاطر سپرده است مهتاب یغما
+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
سلام . حتما همه دوستان اطلاع دارند که در هفته های گذشته جشنواره ی شعر رضوی در مقاطع شهرستان و استان برگزار شد به همین بهانه بروزیم با ۲ غزل منتخب شهرستان و استان از خودمان و برای جبران این که دیر بروز شدیم دو غرل آزاد : دلم گره زده با بغض کور آهش را مگر که گم کند اینبار اشک راهش را پرنده در قفس اش بی قرار تر که شود طواف میکند از دور بارگاهش را و من بهانه ی غمگین ترین درختم که همیشه چشم کشیده است مهر ماهش را سری به سایه ات اینجا عجیب محتاج است گدا نمیبرد از یاد پادشاهش را بدون اشک تو را در نظر نیاوردم چنان که برکه ی لب تشنه قرص ماهش را همیشه نوبت اندوه تلخ آهو نیست شکار چی چه کند بی تو دادخواهش را مداد شاعر خوبی نبوده میدانم ولی قبول کن این شعر رو سیاهش را الهام دیداریان من را بکش درون خودم تا نمرده ام بی تو نه زنده مانده ام اینجا نه مرده ام هر شب کسی درون خودم با طناب دار هی پنجه نرم میکند اما نمرده ام شرمنده ام از این که پس از عاشقت شدن روزی هزار مرتبه تنها نمرده ام این زندگی که نیست فقط زنده مانی است غمگین ترین دلیل که حالا نمرده ام وقتی شکست سهم من از چشم های توست در این نبرد یک تنه آیا نمرده ام الهام دیداریان مثل کسی که کنج حرم بغض کرده است شعری عجیب توی سرم بغض کرده است مثل همیشه گریه امانم نمیدهد قلبم شکسته و جگرم ... بغض کرده است در غربت کبوتر از دست رفته ای مادر نشسته و پدرم بغض کرده است اینجا کجای غربت و دلتنگی است که حتا هوای دور و برم بغض کرده است اینجا مگر کجاست که اینگونه مادرم در فکر این که من بپرم بغض کرده است "من" روی چارچرخه ی سردی که سالهاست ... دائم دچار غصه و دردی که .... سالهاست پایم نمیکشد بدنم را به سمت تو اما کبوترانه تنم را به سمت تو پرواز میدم و زمین میخورد مرا .... ........................................... مثل کسی که کنج حرم گریه میکند مادر نشسته و پدرم گریه میکند مهتاب یغما تقدیم به کسی که .... من دلت را بدون دام و تفنگ بی هیاهو شکار خواهم کرد بعد از آن هم از این که صیادم به خودم افتخار خواهم کرد "گرچه دیر آمدی بدست اما زود از دست من نخواهی رفت عشق دیرینه ! خوب شاهد باش با وجودت چکار خواهم کرد" مثل بی تابی کلاغان در غربت روزهای پائیزی روی هر شاخه ی درخت بلوط بی سبب قار قار خواهم کرد "آنقدر روی شاخه های درخت منتظر میشوم که برگردی سوز و سرمای این زمستان را با سماجت بهار خواهم کرد" آسمان را خیال خواهم بافت توی ذهن پرنده های جهان تا کمی در هوات پر بزنندهمه را بی قرار خواهم کرد تا برای سرودن از تن تو بیت نابی به ذهن من برسد همه ی شعر های حافظ را توی ذهن ام قطار خواهم کرد "قصد پیکار دارم و اینبار با تمام سپاه آمده ام برد یا بخت ... هر چه باداباد . زندگی را قمار خواهم کرد" نفس اش کور هر که میگوید که دو عاشق نمیرسند به هم من از این حرف های تکراری ... از حقیقت فرار خواهم کرد "با تمام وجود میخواهم که به دستت بیاورم یعنی همه ی شهر با خبر بشوندکه چه آشی به بار خواهم کرد" مهتاب یغما
+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
ابری تر از همیشه با جسارت غزلهایی که برای اولین بار سپید شدند سلام ........................... غروب چشم هايت راببندو..... به من فكر نكن به اين كه كنار بخاريي كه بي تو سردش است چاي مي شوم و از دهن مي افتم
غروب كه شد........ چشم هايت راببند وبه اين فكر كن........ من روي شانه هاي چه كسي سنگيني مي كنم . قرمزي چشم هاي خورشيد ربطی به مرگ من ندارد مهتاب یغما:شهریور ۸۶ مي دانم اتفاق مي افتد دستي كه نخواهد گرفت دستهايم را وقتي كسي براي دلتنگي ات باران نمي شود ديگر چه فرق مي كند پرنده يا ابر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديگر چه فرق مي كند كه تو زير باران به كسي كه من نيستم فكر مي كني ديگر چه فرق مي كند................. اصلا بگذاراتفاق بيفتد اين شعر سياه تر از آن است كه سپيد شود الهام دیداریان:شهریور ۸۶
+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
سلام و اينبار هم غزل ... دلتنگ تر از همیشه در این آسمان بپر .... چون عنکبوت گوشه ي انبار مثل قبل
در تارهاي کهنه گرفتار مثل قبل
...مثل جنون وحشي يک دارکوب که
نوک ميزند به چوب سپيدار...مثل قبل
اينبارهم که دست خودم نيست ميزنم
هي مشت مشت بر در و ديوار مثل قبل
ازآسمان ولذت پرواز خسته ام
از پر زدن بدون تو بيزار مثل قبل
وقتی قفس بهانه ي مرگ پرنده هاست
من را پرنده وار نگهدار مثل قبل
خوشبختي من است... نه بدبختي شماست
از چنگ مرگ می پرم این بار مثل قبل
من سور ميدهم و تو منصور اگر مرا
اينبارهم رهانکند دار مثل
... قبلمهتاب یغما" تیر ماه ۸۶"
نیشابور
از گونه هاي قرمز من تا دچار تو
هر لحضه بيشتر شده ام بي قرار تو
هي فكر مي كنم كه سرانجام جاي من
خوشبخت مي شود چه كسي در كنارتو؟؟؟
حالا كه ابر سهم من از آسمان توست
بر مي خورد ستاره ي من در مدار تو؟؟؟
من راكمي بخند كمي گريه كن بفهم
هستم اگر چه حادثه ي ناگوار تو
هر لحظه مثل درد مرا فتح مي كند
اين روز های گم شده در روزگارتو
هي برگ برگ زرد تر از زرد مي شود
پاييز سالخورده گي ام تا بهار تو
***
الهام دیداریان: نیشابور
تیر ماه ۸۶
+ نوشته شده در ساعت 7 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
بازهم سلام وبازهم غزل.............. تلخ است پر سه هاي خيابان عصرها بي چتر زير نم نم باران عصرها گم كرده ام هميشه خودم را كنا ر تو درسايه هاي مبهم و بي جان عصرها حالا ترانه هاي بنان دل نشين تراند حالا نشسته ايم در ايوان عصرها اما هنوز سايه ي اين سر نوشت تلخ افتاده است بر تن فنجان عصرها گنجشك هاي حادثه هي برگ مي شوند بر شاخه هاي خشك درختان عصرها من ابر مي شوم و تو را گريه مي كنم همراه باد هاي پريشان عصر ها "ازهرطرف نرفته به بن بست مي رسيم" در كو چه هاي سر به گريبان عصر ها
"الهام دیداریان: نیشابور " اي ابرهاي سر زده باراني ام هنوز درگیروداراين شب طولاني ام هنوز عمري گذشته است ولي جغدهاي كور عادت نكرداند به ويراني ام هنوز داري مرا به كام خودم تلخ مي كني... در دست هاي سرد تو فنجاني ام هنوز تقصير من كه نيست اگر چشم هاي تو مرداد ماهي اند و زمستا ني ام هنوز تا چرخ سرنوشت بچرخد به ميل من چشم انتظار معجزه اي آني ام هنوز بگذار پر شود همه جا از سكوت من قابل به گفتگو كه نمي داني ام هنوز " الهام دیداریان :نیشابور"
+ نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |
وباز هم غزل از روی دلتنگی ...."البته غزل های من همون غزل های پست قبل هست و غزل خانم دیداریان یک غزل جدید .... وقتش رسيده حال وهوايم عوض شود با سار پشت پنجره جايم عوض شود هي كار دست من بدهد چشم هاي تو هي توبه بشكنم و خدايم عوض شود با بيت هاي سر زده از سمت ناگهان حس ميكنم كه قافيه هايم عوض شود جاي تمام گريه غزلهاي ناگزير با قاه قاه خنده ي بي غم عوض شود سهراب شعرهاي من از دست مي رود حتي اگر عقيده ي رستم عوض شود قدري كلافه ام و هوس كردام كه باز در بيت هاي بعد رديفم عوض شود حواي جا گرفته در اين فكر رنج تلخ انگار هيچ وقت به آدم نمي رسد تن داده ام به اين كه بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمي رسد با اين رديف وقافيه بهتر نمي شوم وقتش رسيده حا ل و هوايم عوض شود؟ الهام دیداریان "نیشابور فروردین ۸۶ من زنده نيستم به تمام دليل ها بيهود اند نذر و دعا و دخيل ها من مرده ام بروي سر و چشم گردنم هي خاك پشت خاك بريزيد بيل ها! فرياد ميزني كه مرا
گم ميشود صداي تو در قال و قيل ها
دستت نميرسد به بهاري كه هك شده ست
روزي بروي قامت سرد فسيل ها
موساي چشم هاي مرا را آب برده است
هي زل نزن به چشم عزادار نيل ها
تو اولين ستاره دنباله دار و من
نسلي كه منقرض شده در بين ايل ها
بايد پياده راهي هندوستان شويم
يادي نمي كنند از اين خطه فيل ها
مهتاب یغما "نیشابور اسفند ماه ۸۵"
گنجشك ميشوي كه كمي شيطنت كني
آماده اي لباس عروسي تنت كني
امشب تمام گريه غزل هاي كهنه را
بايد فداي لحظه ي گل چيدنت كني
بايد رديف دست كسي را به غير من
امشب وبال قافيه ي گردنت كني
ديگر به چشم خيس تو خوابي نمانده است
اين چشمه واقعي ست سرابي نمانده است
بايد تمام خاطره ها را هدر كني
بايد حدود فاصله را بيشتر كني
من شاخه ميشوم و تو گنجشك قصه ام
وقتش رسيده از دل اين شاخه پر كني
من ميروم لباس عروسي تنت كني
وقتش رسيده پر بزني … شيطنت كني
"مهتاب یغما"
+ نوشته شده در ساعت 8 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |