سلام فرودگاه دوباره به روز شد ولی قبل از هر چیزی بگم :اگر قرار هست شعر رو بخونید و مثل همه بنویسد " خوب بود به روزم " یا چیزی از این دست لطفا زحمت نکشید ما خودمون بهتون سر میزنیم و اما شعر.... وقتی نمی خواهیم می خواهند ما را انگار برعکس است اصلا کار دنیا آخر کسی با چشم خود دید ه است یک بار امواج بر خیزاند از ساحل به دریا؟ این قصه تکراری ست مادر دست بردار تا کی به خوردم می دهی ازماست برما؟ از دید آدم های دل مشغول و دل تنگ فرقی ندارد آسمان اینجا و آنجا حتی اگر ما جمعمان هم جمع باشد هریک به نحوی باز هم هستیم تنها دارا گلیمش را کشید از آب بیرون پا مال شد تنها در آخر سهم سارا یک بار هم برخیز و پا بگذار در گود با حرف هم چیزی عوض خواهد شد آیا؟ ...... چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟ کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟ برای لحضه ی اول که دیدمت ناگاه نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟ گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟ گلایه می کند از گریه ام خدا اما زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟ تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟ "الهام دیداریان " بهمن ۸۷ و من همین چند روز پیش بود که با یکی از دوستان در مورد کلیدر حرف زدیم و بحث مرا کشاند به فضای شعری قدیمی که بسیار دوستش دارم چون با حسی واقعی سروده شد "البته کسانی که کلیدر را مطالعه نکرده اند فکر نمیکنم زیاد با این شعر ارتباط بر قرار کنند باد مثل همیشه قبراق وآسمان صاف و سر دماغ نبود در دل شب برای صبح شدن مثل هر بار اشتیاق نبود گل محمد نشسته در دل کوه در سرش شور چنگ بود و چگور بدنش مثل پر رها شده بود توی دست نسیم نیشابور گل محمد برای خستگی اش شور ستار را بهانه گرفت: مرگ تقدیر گل محمد هاست ... آتش تو چرا زبانه گرفت؟ کوه انگار در خودش لرزید شرم ستار در نگاهش ریخت همه ی بغض های کهنه ی مرد با هم اینبار توی آهش ریخت در دل گرگ و میش اندام زیور از عمق کوه پیدا شد توی آغوش گرم گل ممد رفت و مثل گلوله ای جا شد ... مرگ با دست های خونی خود کاکل بیگ را نشانه گرفت برنو نقره کوب گل ممد رفت و در عمق صخره خانه گرفت خان عمو نعره زد که کور شدم ... چشم هایش دگر نمیدیدند از هوا هی فشنگ های سمج دسته دسته ستاره میچیدند نجف آمد کنار گل ممد ... تیر را صاف کاشت در قلبش آه ! بلقیس بی هدف شده بود نای شیون نداشت در قلبش درد مارال و مدگل و شیرو ... بغض کلمیشی و جنون در باد ... با هم اینبار در هوا پیچید بوی گوگرد خاک و خون در باد
" مهتاب یغما"
از فکر من بگذر
خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد
تصمیم دارد با خودش با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند دشوار است باید پابگیرم
تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم
من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست
با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست
من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو
خود را همین امروز پس میگیرم از تو
از فکر من بگذر
خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
(الهام دیداریان)
***********
چندیست تا رو پود ترا حس نمیکنم
حتی نبود و بود ترا حس نمیکنم
حس میکنم که جسم تو اینجاست،مدتیست
من در دلم وجود ترا حس نمیکنم
آرام مینشینی و پرواز میکنی
بر شانه ام فرود ترا حس نمیکنم
بی اضطراب و ترس رهایم کن و برو
من بعد از این نبود ترا حس نمیکنم
من حس نمیکنم که در این روزها کسی
از ذهن من ربود ترا ... حس نمیکنم
دیر آمدی به دستم و دیر عاشقم شدی
اما چقدر زود ترا...
(مهتاب یغما)
+ نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |